تبليغاتX
یک فنجون چای با خدا
یک فنجون چای با خدا
درکودکی چشم به راه خدا و در بزرگی ،همچون اسبی لگام گسیخته دور از خدا.براستی چرا؟


کورش جان ازکارها نیک تو نمیتوان چشم پوشید!

اما عده ای سعی دارند تورا نقطه مقابل اسلام قراردهند

همان دینی که اگر به تو عرضه میشد چه بسا که میپذیرفتی

نمی دانم چرا ما را مجبور به الگو گیری از تو میکنند تاعلی ع

تو بر تخت شاهی خاکها فتح کردی اما علی بر منبر چوبی دلها فتح میکرد

چرا سخن از بخشش تو هست/ولی کسی از بخشیدن علی حرفی نمی زند؟

تو ثروتمندترین مردمان بودی و بخشیدی

ولی مولایم علی ع،در نهایت قناعت،بخشید/گرسنه بود و بخشید

آری کوروش!

برخیز و خود را از چنگ افرادی که با نام تو بر علیه خدای تو مبارزه میکنند رها کن

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 1:22 قبل از ظهر |

خدایا

مگذار، برای پناه از خطر دعا کنم .


بگذار، در مقابل خطر، بی ترس وبیم باشم !


مگذار، چاره های رنج را جستجو کنم .


بگذار، دلی تمنا کنم که بر رنج فائق بیابد !


مگذار، که در رزمگاه زندگی هم ڀیمان ها را به طلبم .


بگذار، بر نیروی خویش متکی باشم !


مگذار، که در اضطراب ترسناک ، نجات را آرزو کنم


بگذار، تمنای تحمل و حصول آزادی را داشته باشم !


مگذار، بزدل بوده برکت تو را فقط در کامروایی بدانم .


بگذار، احساس دست رحیمت را در نا کامی ها نیز درک

کنم ...

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 11:28 بعد از ظهر |

سلام خدا

 
بازم اين بنده نا سپاس اومد

 
اين بنده شرمگين اومد پيش خودت

 
چون كسي به غير از خودت نميتونه كاري براش بكنه

 
خدايا ميدونم ازم دلخوري

 
ميدونم همش ميگي كه كه اين بنده من همش موقع گرفتاري مياد پيش من

 
قبول دارم

 
قبول دارم كه اونجور كه بايد باشم نيستم

 
قبول دارم كه بندگيتو نكردم

 
قبول دارم كه.....

 
اما خدايا چيكار كنم

 
من كه به جز خودت كسي رو ندارم كه برم پيشش

 
خدايا ديگه حرفي برا گفتن ندارم

 
يعني نميتونم بگم

 
با چه رويي بگم

 
تو كه از همه چيم خبر داري پس همان كن كن كه خودت دوست ميداري

 
خدايا به من توفيق تلاش در هنگام شكست

 
صبر در نا اميدي

 
رفتن بي همراه

 
كار بي پاداش

 
و عظمت بي نام و ايمان بي ريا عطا كن

 
آه خدايا

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 11:25 بعد از ظهر |

 گروهي خدا را از روي ترس عبادت ميكنند كه اين عبادت بردگان است 

گروهي خدا را به اميد بخشش پرستش ميكنند كه اين پرستش بازرگانان است 

گروهي خدا را از روي سپاسگذاري ميپرستند كه اين پرستش آزادگان است

شما جزء كدامين هستين؟

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 11:22 بعد از ظهر |

خدایا چون تو حاضری چه جویم و چون تو ناظری چه گویم

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 11:2 بعد از ظهر |

عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛
بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !
بعد از چند روز به دوستی
بعد از چند ماه به همکاری
بعد از چند سال به همسایه ای …
اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !
دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم.
او که یگانه است و شایسته …

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 10:56 بعد از ظهر |
آرزویم این است :
که شوی بنده محبوب خدا و دعا میکنم آرام بمانی هر روز
سربلند از همه واقعه ها ، شاد باشی و بخندی هر دم به دل انگیز ترین خاطره ها..



موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 1:45 قبل از ظهر |
هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند...
"از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است
اگر گم شدی از این راه بیا
بلند شو
از دلت شروع کن
شاید همدیگر را دوباره پیدا کردیم"
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 7:15 بعد از ظهر |
صدای خنده خدا را می‌شنوی ؟
 دعایت را شنیده ، به آنچه محال میپنداری میخندد
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 7:10 بعد از ظهر |
مهم نیست كه قفلها دست كیست
مهم اینست كه كلیدها دست خداست.ا


موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 7:7 بعد از ظهر |

هــــرکس جـــای مـــن بــــــود

مـــی بـــریـــــد...


امــا مـــن هنـــوز مــــی دوزم


چشــــم بـــه امیـــد تــــــــــــ


خـــــــــــــــــــــــــــدا .........!

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 8:19 قبل از ظهر |

شناسایی خدا روشنایی قلب است

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 2:42 قبل از ظهر |

رهگذر

گیج ز هر عابر و هرکس


پرسید:


پس خدا کو نکند گم شده است؟!!


همه از پرسش او سخت


به خود لرزیدند

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 3:17 قبل از ظهر |
عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
 چه
 سخن ها که خدا با من تنها دارد
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 3:13 قبل از ظهر |
اینقدر نگو اگر گذشت كنم كوچیك میشم
...
اگه با گذشت كردن كسی كوچیك میشد خدا اینقدر بزرگ نبود
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 3:10 قبل از ظهر |

بنده ای خدا را گفت: اگر سرنوشت مرا تو نوشته ای پس چرا دعا کنم؟

خدا گفت : شاید نوشته باشم هر چه دعا کند ...

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 0:45 قبل از ظهر |

چرا وقتی یه کاری رو میسپاریم به یه بنده خدا، خیالمون راحته

اما وقتی میسپاریم به خود خدا...


هنوز مضطربیم ... هنوز نگرانیم ...؟


به مخلوقاتش بیشتر از خودش اعتماد داریم؟؟

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 0:42 قبل از ظهر |

خدایا!


 تو اون جوری هستی که من دوست دارم

 منم اون جوری کن که خودت دوست داری
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 3:3 قبل از ظهر |

با تمام وجودم گناه كردم و در تكرار آن اصرار !

اما نه نعمتش را از من گرفت ، نه گناهم را فاش كرد !

اگر اطاعتش كنم چه می كند . . . !؟؟؟؟

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 3:0 قبل از ظهر |

قندیل و چراغ و فرش مسجد بردند     چیزی که نبردند فرمان خداست



از پدر عزیزم

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 2:52 قبل از ظهر |

وقتی وجود خدا باورت بشه
خدا یه نقطه میزاره زیر باورت و ” یاورت” میشه ...


موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 2:43 قبل از ظهر |

خــــدایـــا

مـــا رو بـبـخـش كـه در كـار خـیـر


یــا "جــار" زدیــم...


یــا "جــا" زدیــم

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 2:41 قبل از ظهر |

داستان قشنگ شیطان ونمازگذار

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در 

خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد.

او بلند شد،خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی

خانه خدا شد. در راه به مسجد و

در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت

برخورد کرد و نامش را پرسید.مرد پاسخ داد:

 (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،

از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان

را به طرف مسجد ادامه می دهند.

همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست

در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند

و مجدداً همان جواب را می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد

وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.))

مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من

بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و

به راهمان به مسجد برگشتید،

خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم

باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد،

بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید.

من ترسیدم که اگر یک بار دیگر

باعث زمین خوردن شما بشوم،

آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

بنا براین، من سالم رسیدن شما را به

خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به

تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید

چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه

با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر

دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و

قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.

این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.

اگر ارسال این پیام شما را به زحمت

می اندازد یا وقتتان را زیاد می گیرد،

پس آن کار را نکنید. اما پاداش آن را که

زیاد است نخواهید گرفت. آیا آسان نیست

که فقط کلید “ارسال” را فشار دهید

و این پاداش را دریافت کنید؟

ستایش خدایی را است بلند مرتبه

 

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 11:19 قبل از ظهر |
خدایا!

تو را غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم،

تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم،

تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم بازگشتم،

تو را گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغت آمدم،

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی...؟؟


از نازنین عزیز

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 12:31 بعد از ظهر |
به خدا گفتم: بیا جهان را قسمت کنیم آسمون واسه من

 ابراش واسه تو،
دریا واسه من موجش واسه تو،

 ماه واسه من خورشید واسه تو...

 خدا خندید و گفت:

 تو بندگی کن، همه دنیا مال تو
، من هم مال تو

از نازنین عزیز

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 12:26 بعد از ظهر |
يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری

 يه خانواده ی سه نفری بودن.

يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه

 مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به

 پسرکوچولوی قصه ی ما ميده.
پسرکوچولو

هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو

با
نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن

 که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی

 
 سر
 داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی

 قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش


 تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما

در پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد

خم شد روی سرش و گفت :

 داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….

به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟

 آخه من کم کم داره يادم مي ره؟؟؟؟؟؟

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 7:58 بعد از ظهر |

پرنده بر شانه های انسان نشست .

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :

اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی

شانه من آشیانه بسازی.پرنده گفت:

من فرق درخت ها و آدمها

را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و

آدمها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش

این خنده دارترین اشتباه ممکن بود  

پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

  پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر

جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید .

انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد .

چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور?

یک اوج دوست داشتنی پرنده گفت :

غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر

زدن از یادشان رفته است درست است که پرواز

برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند

فراموش می شود

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد

تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ

افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش

آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی

توی دلش موج زد

آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان

دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را با دو بال

و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود .

اما تو آسمان را ندیدی . راستی

عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ "

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی

چیزی را احساس کرد .

آنوقت رو به خدا کرد و گریست.

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 12:39 بعد از ظهر |

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و

وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و

ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس .

با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر

لبی می نشست. کلاغ خودش را دوست نداشت و

بودنش را، کلاغ از کائنات گله داشت.

کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها

سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که

هرگز او را شامل نمی شود .

کلاغ غمگینانه گفت: کاش خداوند این لکه سیاه را

از هستی می زدود و نوکش را بست تا

دیگر آواز نخواند.

خدا گفت : صدایت ترنمی است که هر گوشی

آن را بلد نیست . فرشته ها با صدای تو به

وجد می آیند . سیاه کوچکم! بخوان!

فرشته ها منتظرند.   وکلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت: سیاه ، چونان مرکب که زیبایی را از

آن می نویسند و تو این چنینی . زیبایی ات را

بنویس و اگر تو نباشی، جهان من چیزی کم دارد ،

خودت را از آسمانم دریغ نکن . و کلاغ بازخاموش بود.

  خدا گفت : بخوان ، برای من بخوان ، این منم

که دوستت دارم ؛ سیاهی ات را و خواندنت را .

و کلاغ خواند . این بار اما عاشقانه ترین آوازش را

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 10:23 قبل از ظهر |
پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت:

« خدایا، من خیلی تنها
هستم، آیا مهمان

 خانه من می شوی؟»
خدا قبول کرد و

به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد.

پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به

جارو کردن خانه کرد. رفت و چندنان تازه خرید و

خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت.

سپس نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله

به طرف در رفت و آن راباز کرد. پشت در

پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست

تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد

زد و در را بست.نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد.

  پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از

سرما می لرزید از او خواست تا از سرما

پناهش دهد. پیرزن با ناراحتی در را بست و

غرغرکنان به خانه برگشت.

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد.

این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با

عجله به سوی در دوید. در را باز کرد

ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او

کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد.

  پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با

داد و فریاد، زن فقیر را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و رفت

که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید.


پیرزن با ناراحتی به خـدا گفت:

« خدایـا، مگر تو قول نداده بودی که امـروز به

دیـدنم مـی آیی؟»

خدا جواب داد:« بله، ولی من سه بار به خانه ات

آمدم و تو هر سه باردر را به رویم بستی!»


سخن روز :  بهترین خوشبختی ها ، یاری به دیگران است.

آلبرت هوبار

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 4:50 بعد از ظهر |

در  خواب ديدم بر روي شنها راه ميروم و بر روي پرده شب تمام

  روزهاي زندگيم را مانند فيلمي مي ديدم. ايستادم و به عقب نگاه کردم.

دو رد پا وجود داشت اما در سختترين روزهاي زندگيم فقط يک رد پا بود.

از خدا پرسيدم: خداوندا تو به من گفتي که در تمام ايام زندگيم با من

 خواهي بود
و من پذيرفتم زندگي کنم.

 
چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتي.

خداوند پاسخ داد: هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت نه حتي براي لحظه اي

 وآن هنگام که  يک رد پا بر روي شن ديدي، تو در آغوش من بودی.

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ((( بنده ی خدا ))) در ساعت 1:11 قبل از ظهر |